HomeFAQSearchMemberlistUsergroupsRegisterLog in
Latest topics
» new dc + stylish bombus by star@n.c
by zuhair_bot 8/6/2014, 4:24 am

» Thomas And Friends 3gp Rapidshare
by friedquyn 18/3/2014, 12:23 am

» File binder black buzz
by peyman11 23/2/2014, 8:27 am

» Profile Editor 2.5 Xbox 360
by georels 19/2/2014, 11:07 pm

» Full Download Pepsi Ipl 2013 Tone Jamping Jampang
by georels 18/2/2014, 10:45 am

» آموزش ساده و راحت هک آیدی یاهو
by Maryiz 9/2/2014, 9:43 am

» آموزش هک آیدی فیسبوک
by ouj 9/2/2014, 8:04 am

» دانلود آهنگ جدید شادمهر عقیلی رابطه
by ouj 28/1/2014, 11:23 am

» latwst pc flooders
by asdfgmody 27/1/2014, 10:20 pm

» عکس های جدید و زیبای لیلا اوتادی
by ouj 21/1/2014, 6:19 am

» خاصترین عکس های نیوشا ضیغمی
by ouj 21/1/2014, 6:19 am

» عکس های جدید الناز شاکردوست
by ouj 21/1/2014, 6:18 am

» عکس های ۲۰۱۴ مهناز افشار
by ouj 21/1/2014, 6:18 am

» عکس های ۲۰۱۴ صدف طاهریان
by ouj 21/1/2014, 6:17 am

» ترول های بهمن ماه
by ouj 21/1/2014, 6:17 am

» عکس های ۲۰۱۴ ترلان پروانه
by ouj 21/1/2014, 6:15 am

» خاص ترین عکس های افسانه پاکرو
by ouj 21/1/2014, 6:12 am

» زیباترین عکس های روشا ضیغمی
by ouj 21/1/2014, 6:11 am

» عکس های ۲۰۱۴ طناز طباطبایی
by ouj 21/1/2014, 6:05 am

» مدل موی پسرانه ۹۳
by ouj 21/1/2014, 6:03 am

Most active topic starters
ouj
 
!lvl!ohsen
 
jimb0o0o0
 
!!v!!az!ar
 
at4518
 
bimaqz
 
βµżŽ_κїήĢ
 
Br!tney
 
rend
 
!parcham!
 
Keywords
flood pass passlist cobra shekan Filter warrior chat maker facebook nimbuzz yahoo mafia fake android mobile hack Robot download tbot flooder password siphon cracker list bombus

Share | 
 

 علاءالدين و چراغ جادو

View previous topic View next topic Go down 
AuthorMessage
ouj
Admin
Admin


Posts : 702
Join date : 2011-05-14

PostSubject: علاءالدين و چراغ جادو   26/9/2013, 4:09 am

علاءالدينء الدين و چراغ جادوروزي بود و روزگاري در مركز يكي از بزرگترين استان هاي چين مرد خياطي زندگي مي كرد به نام مصطفي كه شغلش خياطي بود و بدين ترتيب امورات زندگي اش مي گذشت . مصطفي خياط تنها يك فرزند داشت كه آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدين . پس از اين كه علاءالدين بزرگ و بزرگ تر شد پسري شد تن پرور و بيكار و ولگرد . همه كارش اين بود كه بخورد و بخوابد و با بچه هاي ول و بي سروته، توي خيابان ها پرسه بزند . مصطفي دوست داشت كه علاءالدين پيش او باشد و خياطي ياد بگيرد ولي نصيحت هاي مصطفي به گوشش فرو نرفت كه نرفت . حدود پانزده ، شانزده ساله بود كه مصطفي دار فاني را وداع كرد و بار سنگين زندگي افتاد به گردن مادرش . مادر نخ ريسي مي كرد و نخ ها را مي برد بازار و مي فروخت و با پول اندكش امورات زندگي را مي گذراند ولي علاءالدين بدون هيچ مانعي ، راست راست توي خيابانها ول مي گشت . 
روزي ، رهگذري چشمش به علاءالدين افتاد و مدتي او را زير نظر گرفت ، آن شخص ،جادوگر پير بزرگي بود از كشور آفريقا كه به علم قيافه شناسي هم كاملاً آشنا بود ، وقتي خوب علاءالدين را ورانداز كرد ، مطمئن شد كه او تنها كسي است كه مي تواند او را به هدفش برساند . 
جادوگر پير پس از تحقيق و جستجو توانست نام پدر علاءالدين و از وضعيت زندگي او كاملاً اطلاع پيدا كند .بنابرين ، يك روز علاءالدين را صدا زد و گفت :" تو پسر مصطفي نيستي ؟" علاءالدين جواب داد : "بله . ولي او مدت هاست كه فوت كرده است ". جادوگر پير با شنيدن اين حرف او را بغل كرد و گريه و زاري و شيون سر داد كه پسرم ، من عموي تو هستم ، سال هاي سال من خارج از وطن بودم .
بعد جادوگر پير مقداري پول به علاءالدين داد و گفت :" به مادرت بگو كه من فردا شب ، شام به خانه شما مي آيم ". علاءالدين ماجرا را به مادرش گفت و فردا شب مادر علاءالدين شام مفصلي آماده كرد و جادوگر پير به خانه شان آمد ؛ جادوگر از هر دري سخن گفت و بعد اظهار كرد كه علاءالدين بايد از اين وضع بلاتكليفي خارج شود ، فردا مغازه اي برايش اجاره مي كنم و از بازرگانان پارچه مي خرم وبايد علاءالدين به كار بزازي مشغول شود . جادوگر پير با اين برنامه ها از آنها خدا حافظي كرد و رفت . 
صبح فردا ، جادوگر پير به خانه علاءالدين مراجعه كرد و دست علاءالدين را گرفت و با هم رفتند به شهر ، ابتدا يك دست لباس شيك و كفش زيبايي برايش خريد و بعد مغازه اي برايش اجاره كرد و با هم رفتند پيش بهترين بازرگانان شهر، پارچه هاي زيادي خريدند و غروب علاءالدين از جادوگر پير خدا حافظي كرد و به خانه برگشت . مادر علاءالدين با ديدن ظاهر علاءالدين و اجاره مغازه و خريد پارچه ها بسيار خوشحال شد و خدا را شكر كرد كه بالاخره فرزندش سرو سامان مي گيرد . آن روز پنجشنبه بود و جادوگر پير براي فردا كه جمعه بود و به هواي تعطيلي شهر با علاءالدين قرار تفريح و گشت و گزار به بيرون از شهر را مي گذارد .
صبح فردا علاءالدين با شور و شوقي فراوان از خواب بيدار مي شود ، لباسش را مي پوشد و منتظر عموي دروغينش مي شود . جادوگر پير سر ساعت حاضر شد و دست علاءالدين را گرفت و باهم براه افتادند . مدتي نگذشت كه از شهر خارج شدند و به باغ هاي سرسبز و خرم خارج شهر رسيدند . باغ هايي كه نه در داشت و نه ديواري بلكه فقط با جوي هاي آب از هم جدا مي شدند . با گذشتن از باغ ها به چشمه ساري رسيدند و جادوگر پير و علاءالدين كنار چشمه نشستن و صبحانه را ميل كردند و با پيشنهاد جادوگر پير دو باره براه افتادند . علاءالدين گفت :"عمو جان باز كجا مي رويم"؟ جادوگر پير گفت :" در آنطرف تپه ها مناظري وجود دارد كه هنوز كسي آن ها را نديده است بيا و با هم آنجا را هم ببينيم ". از تپه ها گذشتند تا اين كه به دامنه كوهي رسيدند . جادوگر پير مقداري چوب خشك جمع كرد و كمي روغن روي آنها ريخت كه يك مرتبه از زير زمين صداي مهيبي برخاست و زمين شكافت و تخته سنگي ظاهر شد . علاء الدين از اين صدا بسيار وحشت كرد؛ جادوگر پير به علاءالدين گفت : نترس .اگر اين سنگ را برداري داخل غاري مي شوي كه آنقدر گنج در آن نهفته است كه تو را براي هميشه از مال دنيا بي نياز ت مي كند . علاءالدين با شنيدن اين حرف بسيار خوشحال شد . بعد جادوگر پير گفت:" تو بايد اول اسم پدر و پدر بزرگت را بگويي و اين تخته سنگ را برداري وبعد داخل غار شوي ، پس از گذشتن از راهرو به باغ زيبايي مي رسي و پس از گذر از باغ ، قصر با شكوهي را مي بيني ؛ بايد داخل قصر شوي و چراغي داخل قصر هست كه بايد برداري و نفتش را بريزي و فَتيله اش را در بياوري و آن را با خودت بياوري بيرون . اين انگشتري را هم بگذار داخل انگشت وسطي ات كه اگر گرفتاري برايت پيش آمد روي آن دستي بكش كه مشكلت حل مي شود . 
علاءالدين تمامي گفته هاي جادوگر پير را مو به مو به خاطر سپرد بعد تخته سنگ را برداشت و داخل غار رفت و از راهرو گذشت و پس از گذر از باغ به قصري رسيد و چراغ را طبق سفارش جادوگر پير گرفت و موقع برگشت مقداري از ميوه هاي باغ كه همه دُر و مرواريد بودند ، چيد و در جيبش گذاشت و به دهنه غار رسيد . 
وقتي علاء الدين به دهنه غار رسيد و خواست بيرون بيايد ؛ جادوگر پير گفت :" علاءالدين چراغ را بده به من و بعد بيا بيرون ". ولي علاءالدين گفت : "اول دستم را بگير تا بيرون بيايم ، بعد چراغ را مي دهم به تو" . با شنيدن اين گفته هاي علاءالدين ؛ جادوگر پير عصباني شد و وِردي خواند كه دوباره دهنه غار مثل اول به هم چسبيد و علاءالدين زير زمين زنداني شد و جادوگر پير كه از علاءالدين نا اميد شده بود به سرزمينش در آفريقا برگشت .
دو روز گذشت و علاءالدين زير زمين زنداني شده بود ؛ در اين هنگام ، يكمرتبه يادش آمد كه جادوگر پير انگشتري به او داد و گفت كه هر وقت مشكلي برايش پيش آمد از آن استفاده كند . علاءالدين خوشحال شد و روي انگشتري دستي كشيد كه ناگهان جني غول پيكر ظاهر شد و گفت:"من بنده تو ام ، بفرما چه امري داري ؟" علاءالدين گفت :" لطفا مرا ببر بيرون ". كه يكمرتبه علاءالدين خود را در بيابان ، جاي قبلي ديد و بدين وسيله نجات يافت و به منزل خويش برگشت . 
وقتي علاءالدين به منزل رسيد ، مادرش كه از او نااميد شده بود با ديدنش بسيار خوشحال شد بعد علاءالدين همه جريانات را براي مادرش تعريف كرد . سپس گفت : "مادر! غذايي بياور كه خيلي گرسنه ام . مادر گفت :"غذايي در خانه نداريم ". علاءالدين گفت:" ايرادي ندارد اين چراغي كه با خود آورده ام را تمييز كن كه ببرم شهر و بفروشم و غذايي بخرم ". مادر خواست با پارچه و ماسه روي آن را تمييز كند كه با كشيدن پارچه روي آن ، يكمرتبه يك جن غول پيكري ظاهر شد و تعظيمي كرد و گفت :" من در خدمتگذاري حاضرم ، بفرماييد چه مي خواهيد ؟" مادر علاءالدين با ديدن جن غش كرد ولي علاءالدين چراغ را گرفت و به جن گفت كه گرسنه ام ، برايم غذايي بياور . 
در يك چشم بر هم زدند علاءالدين ديد كه در دوازده بشقاب از جنس نقره، خوشمزه ترين غذاها آماده شده است . علاءالدين با ديدن غذاها، مادرش را صدا زد ، هنگامي كه مادر چشم هايش را باز كرد و غذا هاي خوشمزه را ديد ،با تعجب گفت :"اين غذا ها را سلطان براي ما هديه آورده است ؟" كه علاءالدين ماجراي جن و تهيه غذا را بازگو كرد . مادر و علاءالدين با هم نشستن و با اشتهاي كامل شروع كردن به خوردن غذا ، آنچه اشتها داشتند خوردند و بقيه را گذاشتند براي وقت ديگر و پس از صرف غذا مادرعلاءالدين از او خواهش كرد كه انگشتر و چراغ را جايي ناپديد كند چون با دست كشيدن روي آنها جن ها ظاهر مي شوند ولي علاءالدين از خدمتي كه از جن ها ديده بود براي مادرش تعريف كرد و گفت كه علت نجات از درون غار هم بخاطري جني بود كه از انگشتري ظاهر شد . بالاخره پس از چند روز كه غذاها تمام شد؛ علاءالدين هر روز يكي يكي از بشقاب هاي نقره اي را به شهر مي برد و مي فروخت و آن پول ها را مخارج زندگيشان مي كرد تا اين كه روزي در شهر در حال گردش بود كه شنيد جارجي جار مي زند كه :" اي مردم به خانه هايتان برويد كه شاهزاده خانم ، بدر البدور ( يعني ماه ماهان) قصد رفتن به حمام را دارد ". علاءالدين با شنيدن اين حرف مصمم شد كه شاهزاده خانم را ببيند . بنابرين مخفيانه خود را گوشه اي در حمام مخفي كرد . وقتي بدرالبدور وارد حمام شد و نقاب صورتش را كنار زد ؛ علاءالدين يك دل كه نه ، صد دل عاشق او شد . وقتي به خانه برگشت ماجراي عشق خودش به شاهزاده خانم را براي او تعريف كرد و از او خواست تا براي خواستگاري به دربار پادشاه برود . ولي مادرش گفت :" آخر پسرم ، ما كه نه مال و منالي داريم و نه از طبقات اعيان و اشراف شهر هستيم . من مي ترسم كه خواستگاري رفتن باعث خشم پدشاه شود و ما را مجازات كند." ولي اين حرف ها به گوش علاءالدين نرفت كه نرفت . علاءالدين به مادرش گفت:" آخر ما چراغ جادو داريم كه هر چه را بخواهيم براي مان آماده مي كند و همچنين صاحب دُر و مرواريد هايي هستيم كه بي نظيرند و مانند آنها در قصر هيچ پادشاهي يافت نمي شود . 
مادر علاءالدين با شنيدن اين حرف ها دلش گرم شد و روز بعد جواهرات را درون بشقابي گذاشته و پارچه سفيدي روي آن كشيد و وارد قصر شد . بخشي از داخل قصر ، ازدحام جمعيتي بود كه براي شكايت و دادخواهي به حضور سلطان مي رسيدند ؛ بعضي خوشحال و عده اي ناراحت بر مي گشتند . مادر علاءالدين گوشه اي را انتخاب كرد و ايستاد ، ولي جرأت نداشت خواسته اش را مطرح سازد . شش روز به همين صورت سپري شد . تا اينكه روزي سلطان به وزيرش گفت:" مي بينم هر روز زني مي آيد و گوشه اي مي ايستد و چيزي نمي گويد . فردا از تو مي خواهم كه هنگامي او را ديديد او را پيشم بياوريد تا ببينم كه خواسته اش چيست" . صبح فردا باز مادر علاءالدين آمد و همان جا ايستاد ، تا سلطان او را ديد به وزيرش دستور داد كه او را احضار كند . مادر علاءالدين به حضور سلطان رسيد و زمين را بوسيد و پادشاه دستور داد كه بايستد و خواسته اش را بيان كند . مادر علاءالدين ابتدا گفت : قبله عالم ! سلطان بزرگ! از تو مي خواهم كه ابتدا به من امان دهيد تا اگر خواسته من نامقبول بود مرا مجازات نكنيد . پادشاه او را اجازه داد. و مادر علاءالدين گفت كه فرزندي دارم كه نامش علاءالدين است و مدتي است كه عاشق دخترتان ، بدرالبدور شده و اين هم هدايايي است كه برايتان فرستاده است . سلطان با ديدن اين هدايا كه چنين دُر و مرواريد ها را هرگز جايي نديده بود و با شنيدن اين حرف ها كه رعيتي جرأت كند از شاهزاده خانم خواستگاري كند ؛ تعجب كرد و به وزيرش گفت : "اين زن چه مي گويد ؟ چكار بايد بكنيم ؟" وزير هم كه شاهزاده خانم را براي پسرش مي خواسته ،گفت :"قبله عالم ! سه ماه فرصت دهيد تا پسرم هدايايي بهتر از اين برايتان بياورد" . بنابرين پادشاه به مادر علاءالدين گفت كه سه ماه صبر كنيد بعد جواب خواهم داد . 
مدتي گذشت ، روزي مادر علاءالدين در شهر براي خريد نفت رفته بود كه ديد همه جاي شهر را چراغاني كردند و از علت چراغاني جويا شد كه گفتند امشب عروسي شاهزاده خانم با پسر وزير است . مادر علاءالدين فوراً به خانه برگشت و ماجرا را به علاءالدين گفت . علاءالدين به مادرش گفت كه مادرم ! مطمئن باش كه اين عروسي پايان خوشي براي آنها نخواهد داشت . شب عروسي كه عروس و داماد به حجله شان رفتند ؛ علاءالدين روي چراغ جادو دستي كشيد و جن ظاهر شد و از جن خواست كه عروس و داماد و اتاقشان را اينجا حاضر كنند . جن فوري همان كار را كرد .بعد به جن دستور داد كه دست و پاي داماد را ببندد و در اتاقي ديگر محبوس كند و خودش هم با شمشيري كنار تخت عروس رفت و ماجراي خواستگاري وعشق خودش وفرصتي كه سلطان به مادرش داد را به شاهزاده خانم گفت وبا كمال ادب در كنار تخت خوابيد . صبح شد ، باز علاءالدين روي چراغ جادو دستي كشيد و گفت :" حالا عروس و داماد و حجله شان را به قصر پادشاه برگردان" كه همه آنها در قصر پادشاه قرار گرفتند . اين عمل براي شب هاي متوالي تكرار شد و هر روز شاهزاده خانم ناراحت تر و ناراحت تر بنظر مي رسيد و اين نگراني و ناراحتي همه را تحت تأثير قرار داد تا اينكه بالاخره روزي شاهزاده خانم سكوت را شكست و علت نگراني و غم و اندوه را براي پادشاه تعريف كرد ، ابتدا پادشاه قبول نمي كرد تا اين كه همان حرف را از دهن پسر وزير هم شنيد و در نتيجه تصميم گرفتند كه جشن و شادي را تعطيل كنند و شاهزاده خانم از پسر وزير طلاق بگيرد .
پس از اينكه سه ماه تعيين شده پادشاه به پايان رسيد ، مادر علاءالدين به حضور سلطان رسيد و گفت:" قبله عالم ، زمان انتظار سپري شد . حالا چه مي فرمايي ؟" پادشاه كه جوابي نداشت ، گفت : "حرف پادشاه حرف است و ما زير قول خودمان نمي زنيم ". بعد با وزيرش مشورتي كرد كه ببيند نظر وزيرش چيست ؟ چه جوابي به پير زن بايد بدهد . وزير گفت :"قربان! مهريه شاهزاده خانم را سنگين بگير تا خودش از گفته اش پشيمان شود . پادشاه گفت: "اي پير زن ! بدان كه مهريه دخترم بسيار سنگين است ؛ تو بايد چهل طشت پر از طلاي سنگين كه بايد از طلاي ناب باشد و چهل كنيز سياه پوست و چهل كنيز سفيد پوست با لباس هاي گرانبها را تقديم شاهزاده خانم ، بدرالبدور كني . اگر اين ها را فراهم كرده اي من حاضرم علاءالدين را به دامادي قبول كنم ". 
مادر علاءالدين با شنيدن حرف هاي پادشاه به خانه برگشت و همه را به علاءالدين گفت و علاءالدين هم در يك چشم بر هم زدن با كمك چراغ جادو و جن بر آورده كرد و به مادرش گفت كه همراه اينها تا جلسه پادشاه همراه با سران مملكتي تمام نشده به قصر پادشاه برو و تحويل شاهزاده خانم بده . از طرفي ، با حركت كنيزكان و غلامان و هدايا به صورت بسيار منظم و ديدني در شهر و مردم شهر كه ديدند دو ستون از جمعيت به صورت منظم از غلامان سياه و سفيد با لباس هاي زمردين و جواهرنشان در حركتند با شگفتي همراهشان مي دويدند طوري كه نظم كل شهر به هم ريخت تا اين كه به قصر پادشاه رسيدند و پادشاه از ديدن آنها شگفت زده شد . در همين اثنا مادر علاءالدين و خود علاءالدين با زيبا ترين و گرانبها ترين لباس ها از پشت ستون حركت كردند و به حضور پادشاه رسيدند و پادشاه هم باديدن اين همه شكوه و جلال و عظمت ، چاره اي نديد مگر اينكه با افتخار علاءالدين را به دامادي قبول كند . بدين گونه بود كه علاءالدين داماد پادشاه شد و به كمك چراغ جادو در كنار قصر پادشاه ، قصر مجلل و زيبايي كه صد برابر بهتر از قصر پادشاه بود ساخت و با شاهزاده خانم با كمال عشق و محبت زندگي مي كرد .
اما بشنويد از جادوگر پير آفريقا 
 چندسالي از اين ماجرا گذشت تا اين كه روزي جادوگر پير به اين فكر افتاد تا حساب و كتابي بكند و ببيند آيا اثري از علاءالدين در روي زمين هست يا نه ! اگر چه مطمئن بود علاءالدين در زير زمين دفن شد و مُرد . با حساب و كتاب دقيقي كه كرد ، متوجه شد كه علاءالدين نه تنها نمرده است بلكه با بهترين ثروت و دارايي در روي زمين زندگي مي كند . اين طور بود كه خود را از آفريقا به سرزمين چين رساند و وارد شهري شد كه علاءالدين در آن جا زندگي مي كرد . ابتدا وارد كاروانسرايي شد و اسب خودش را در آنجا بست و بعد وارد شهر شد و در قهوه خانه اي نشسته بود كه همه از ثروت و دارايي و بذل و بخشش علاءالدين سخن مي گفتند. جادوگر پير تعجب كرد و آدرس قصر علاءالدين را جويا شد كه مردم آدرس قصر را به او دادند . جادوگر پير كه خوب قصر را تماشا كرد متوجه شد كه اين بنا يك بناي جادو يي است كه علاءالدين با استفاده از چراغ جادو ساخته است . از قضا در آن روز علاءالدين در شهر نبود و چند روزي با دور و اطرافيانش به شكار رفته بود . جادوگر پير از فرصت استفاده كرد و همراه ازدحام جمعيتي كه هر روز براي تماشاي قصر به داخل قصر مي رفتند ، وارد قصر شد و چراغ جادويي را در اتاقكي مشاهد نمود . به محضي كه از قصر خارج شد به شهر رفت و چندين چراغ نو و زيبايي خريد و دوباره آمد كنار ديوار قصر و فرياد زد كه آهاي مردم بياييد چراغ هاي نو و زيبايي دارم كه با چراغ كهنه عوض مي كنم . يك چراغ كهنه بدهيد و از من يك چراغ نو بگيريد. از طرفي علاءالدين قبل از شكار فراموش كرد تا چراغ جادويي را در مخفيگاهش پنهان كند و شاهزاده خانم كه از اسرار چراغ آگاهي نداشت و با شنيدن اين صداها به نديمه مخصوصش دستور مي دهد كه آن چراغ كهنه را ببرد و بدهد به دوره گرد و يك چراغ نو بگيرد . 
نديمه چراغ كهنه جادويي را به جادوگر پير مي دهد و يك چراغ نو مي گيرد ؛ وقتي كه جادوگر پير چراغ جادويي را گرفت ، سريع آن را زير پيراهنش مخفي كرد و از شهر خارج شد و در گوشه اي نشست و دستي روي آن كشيد كه جن غول پيكر ظاهر شد ، بعد به جن گفت : "قصر علاءالدين و شاهزاده خانم و همه نديمه هايش را به آفريقا ، كنار خانه من قرار بده ، كه جن در يك چشم بر هم زدن همان كار را كرد .
اما چشمتان روز بد نبيند . پادشاه كه عادت داشت هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شود اول از كنار پنجره نگاهي به قصر شاهزاده خانم بكند و پس از تماشاه به صرف صبحانه بپردازد و بعد امورات مملكتي را بررسي كند .آن روز وقتي پادشاه از خواب برخاست و از كنار پنجره خواست كه قصر شاهزاده خانم را تماشا كند ، ديد نه از قصر خبري است و نه از شاهزاده خانم ؛ چند بار چشم هايش را بست و دوباره باز كرد ، ديد نخير اصلاً قصر ي در كار نيست . از وزيرش درخواست كرد كه او نگاه كند شايد او اشتباه مي كند ولي وزيرش هم اظهار كرد كه قبله عالم ، من قصري نمي بينم . 
پادشاه فوراً دستور داد علاءالدين را دستگير كنند و دست بسته به حضورش بياورند، بعد ماموران به شكار گاه رفتند و به دستور پادشاه علاءالدين را با غل و زنجير به قصر آوردند . مردم شهر كه اين صحنه را ديدند بسيار خشمگين و ناراحت شدند و گروه گروه به طرف قصر حركت كردند . ماموران ، علاءالدين را وارد قصر كردند و پادشاه با ديدن علاءالدين و خشمي كه داشت، دستور داد تا جلاد سر علاءالدين را از بدنش جدا كند . يك دفعه به پادشاه خبر دادند كه تمام مردم شهر شورش كردند و عن قريباً قصر را نابود مي كنند كه پادشاه دستور توقف به جلاد را داد و علاءالدين هم از فرصت استفاده كرد و گفت :"قبله عالم ! سرور من ! فقط چهل روزبه من مهلت بده ؛ اگر نتوانستم شاهزاده خانم را پيدا كنم ، حكم خودت را اجرا كن . 
پادشاه قبول كرد و علاءالدين با اسبش از شهر خارج شد ؛ مي دانست كه اين كار فقط كارجادوگر پير مي تواند باشد كه يك دفعه ياد انگشتر دستش افتاد ؛ خوشحال شد و دستي روي آن كشيد. جن ظاهر شد و اداي احترام كرد ؛ علاءالدين گفت:" هر چه زدتر شاهزاده خانم و قصر و بقيه اموالم را به جاي اولش برگردان. ولي جن گفت: سرورم ! متأسفم . اين كار من نيست من فقط مي تواند تو را كنار قصر شاهزاده خانم درآفريقا ببرم كه علاءالدين بسيار خوشحال شد و گفت :"همين كار را انجام بده ". در يك چشم بر هم زدن علاءالدين خود را كنار قصر شاهزاده خانم مشاهده كرد و با خوشحالي گوشه اي در انتظار نشست تا اين كه جادوگر پير از خانه خارج شد و شاهزاده خانم پنجره اتاق مخصوصش را باز كرد و بيرون را نگاه كرد كه يك دفعه علاءالدين را ديد . علاءالدين گفت :" شاهزاده خانم كمي صبر كن تا جادوگر پير از اينجا دور شود بعد درِ مخفي قصر را باز كن تا من پنهاني وارد قصر شوم ". شاهزاده خانم همان كار را كرد و علاءالدين وارد قصر شد و با شاهزاده خانم ملاقات كرد . اين دو بسيار خوشحال شدند و شاهزاده خانم گفت كه جادوگر پير اصرار مي ورزد كه من با او ازدواج كنم ولي من فقط با ترشرويي جواب منفي به او مي دهم . علاءالدين گفت :"نگران نباش ، امروز نقشه اي دارم كه بايد خوب آن را اجرا كني ". بعد به شهر رفت و كشنده ترين سم را خريد و پيش شاهزاده خانم آمد و گفت :" امشب كه جادوگر پير آمد ، تو روي خوش به او نشان بده و بگو كه قصد ازدواج با تو را دارم ؛ حالا بنشين كه ميوه و غذا و شراب بياورم و با هم بخوريم و خوش باشيم ".از طرفي سم را به نديمه مخصوصش داد و گفت آن را در فنجان مخصوص شراب بريز . اين فنجان ها طوري بود كه مي شد با كمي دقت آنها را از هم تشخيص داد ولي جادوگر پير از خوشحالي ، ديگر در پوستش نمي گنجيد و اصلاً به چيزي فكر نمي كرد . وقتي نديمه شراب را آورد ابتدا شاهزاده فنجان سمي را گرفت بعد به جادوگر پير گفت :"در سرزمين ما دو عاشق موقع شراب خوردن رسم دارند كه فنجان همديگر را عوض كنند" . جادوگر پير هم قبول كرد و گفت :" بانو، تو بايد از امروز يكي يكي رسوم خوب را به من ياد دهي چون ما در آفريقا از اين چيزها خيلي بي اطلاع هستيم ". جادوگر پير با اشتهاي هر چه تمامتر جام شراب را سر كشيد و همان لحظه مُرد . شاهزاده خانم با خوشحالي دستور داد كه علاءالدين وارد قصر شود و وقتي علاءالدين وارد اتاق شاهزاده خانم شد بسيار خوشحال گرديد . اول لباس جادوگر پير را كنار زد و چراغ جادويي را در آورد ، بعد دستي روي آن كشيد و به جن گفت :"اين قصر و همه ي نديمه ها را ببر در چين، كنار قصر پادشاه و سرِ جاي اولش قرار بده . 
صبح فردا ،وقتي پادشاه از خواب بيدار شد و بر حسب عادت از پنجره بيرون را نگاه كرد ، يك دفعه قصر شاهزاده خانم را روبرويش مشاهده نمود كه بسيار خوشحال شد و با اطرافيانش حركت كرد و وارد قصر بدالبدور شد . شاهزاده خانم و علاءالدين و پادشاه همديگر را در آغوش گرفتند و بسيار شادماني كردند و علاءالدين همه ماجرا را براي سلطان تعريف كرد ؛ سپس دستور داد تا جسد جادوگر پير را ببرند و در بياباني بيندازند تا خوراك جانوران شود .  
علاءالدين با همسر عاشقش بدرالبدور سالها با خوبي و خوشي زندگي كردند و پس از مرگ پادشاه ، چون او فرزند پسري نداشت علاءالدين پادشاه سرزمين چين شد و توانست ساليان سال به عنوان پادشاه عادل پادشاهي كند

Back to top Go down
View user profile http://buzznim.iftopic.com
 
علاءالدين و چراغ جادو
View previous topic View next topic Back to top 
Page 1 of 1

Permissions in this forum:You cannot reply to topics in this forum
 :: سرگرمی :: هرچی که دل تنگت بخواد-
Jump to: